بی پرده...

بیا دعا کنیم آن اتفاق خوب بی افتد

بی پرده...

بیا دعا کنیم آن اتفاق خوب بی افتد

بنظر من دوست داشتن یجور حس  خودخواهانه س ، بیاید قبول کنیم که ما اساساً آدم هارو بخاطر حسی که از خودمون پیششون داریم ممکنه دوست داشته باشیم ، بذارید واضح تر بگم ، شده در طی مکالمه با یک نفر حس کنید چقدر زشت هستید؟ یا چقدر بد هستید ؟ چقدر نا موفق و بی اراده اید ؟ ممکنه الان این فکر به ذهنتون بیاد که خب حتماً اون آدم زیبا بوده که شما حس کردید زشت هستید ، یا حتماً اون آدم موفق بوده که شما احساس یک نا موفق رو داشتید ‌و الی آخر ... اما اشتباه نکنید ! من منظورم یکجور حس حسادت و معمولا زود گذر نیس ! حرفم حرفه اون احساس عمیق و بُرّنده س که تا اعماق وجودتون نفوذ میکنه و بعضاً اثر زیادی رو حال و هوامون داره ، وقتی این مدل احساس ها سراغ ما میان به معنی این نیستند که ما از فقدان چیزی که در فرد مقابل ما هست رنج میبریم بلکه بخاطر طرز رفتاری هست که اون آدم با ما و اطرافیانش داره . برای مثال تصور کنید آدمی رو همیشه قدردان  هستش و وقتی باهاتون روبه رو میشه مدام از کارهای کوچیکی که براش میکنید قدر دانی میکنه و مدام تکرار میکنه که از محبت شما متشکره و تاکید میکنه که شما خیلی مهربونید ! اون زمان تمام بدن شما سرشار میشه از یک حس خالص و ناب و باعث میشه از خودتون راضی باشید و حتی بیشتر و بیشتر تلاش کنید و یا کسی که مدام بهتون یاد آوری کنه شما زیبایید شما پر تلاش و صبورید ، اون وقت تمام کائنات دست به دست میدن تا شما با تمام توان به تعریف های اون شخص از خودتون نزدیک تر بشید‌.. بله من فکر میکنم ما آدم هارو بابت حسی که باعث میشن نسبت به خودمون داشته باشیم دوست داریم نه بخاطر ویژگی های شخصی خودشون .

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۹
بانوی خیال

 

خوشا به حال رگ هایی که به قلب تو میرسند 

خوشا به حال کلماتی که در ذهن تو زیست میکنند

خوشا به حال بادی که پیرهنت را تکان میدهد 

خوشا به حال گندمی که به دهان تو میرسد

خوشا به حال اکسیژنی که در ریه های تو جاریست 

خوشا به حال درختی که زیرَش سایه میگیری 

خوشا به حال مقصدی که مسافرش تویی 

خوشا به حال گونه ی راستت که مژه ات بر آن فرود می آید

خوشا به حال آرزویی که تو میخواهی اش 

خوشا به حال آبی که تو مینوشی اش 

خوشا به حال خدا که خالق توست 

خوشا به حال کوچه ای که خانه ی تو آن جاست

.

.

.

خوشا به حال من ... که حسودِ توام 


۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۰
بانوی خیال

نفس ، کز گرم گاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک ، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است ! پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟! 


#مهدی اخوان ثالث 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۵
بانوی خیال

اگر تمام حق ها و اختیار ها را از انسان بگیرند و تنها یک حق باقی بماند .


حق داریم گریه کنیم برای تمام چیز هایی که خواستیم و نشد 

به دست نیاوردم و عمری نشد که از خیر خاطرشان بگذریم ...


پ.ن: بگذر زمن ای آشنا / عارف 🎶

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۶
بانوی خیال
وقتی کسی را دوست دارید ، از خودتان چند سوال ساده بپرسید 

آیا من به این دوست داشتن آرامم؟
آیا این دوست داشتن باعث میشود بخواهم بهترین باشم ؟ 
آیا این علاقه صبور تر و با مدارا ترم کرده ؟
آیا شجاع تر و شاد تر شده ام ؟

اگر پاسخ شما "بله" است که خوشا به حال احوالتان ، الهی تمام نشود ، کم نشود ، خش دار و نا لطیف نشود این عشق ^__^

اما اگر "نه" ! راستش آنجاست که باید فکری به حال خودتان و آن دل بی جان بکنید ، عشق بی آرامش مثل خانه ی بی پنجره است ، مثل آب مرداب ، مثل آسمان بی ابر ! تمامش کنید آن زجر مستمر را ، میدانم درد دارد ، اما ... شما را به خدا تمامش کنید .
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۳
بانوی خیال

اگر مردن انتخابی بود ، اگر میشد در جایی در لحظه ای در صدایی در نوشته ای که میخواهی بمیری ، کجا میمردی؟

من باشم ، در نوشته ای اگر میتوانستم بمیرم ، لابه لای جمله های صابر ابر آنجا که از خوبی عشق میگوید , آنجا که از مبارکی علاقه میگوید ، آنجا میمردم .


در صدایی اگر میتوانستم بمیرم ، در خش صدای داریوش آنجا که میگوید " تماشا کن ، تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی " یا در شوق و آرامش صدای صولتی آنجا که میخواند "اگه همخونه میخوای ، من ! اگه دیوونه میخوای ، من ! گل عاشق ، گل عاشق اگه گلخونه میخوای ، من ! بیا باشیم مال هم ، بیا باشیم مال هم "


در جایی اگر میتوانستم بمیرم ، وسط پیاده روی عصر های پاییز با دست های توی جیب و سرمای چسبیده روی پوست صورتم ، وقتی تند تند روی لبه ی جدول راه میرفتم و آواز میخواندم ، میمردم !


در کتابی اگر میتوانستم بمیرم ، لا به لای صفحه های مثنوی جان میدادم . " ما چاره ی عالمیم و بیچاره ی تو"


در ساعتی اگر میتوانستم بمیرم ، ساعت را کوک میکردم به وقت 6 عصر شهریور 


در بویی اگر میتوانستم بمیرم ، بوی نارنگی :) 🍊


اگر مرگی در راه است ، که بی شک هست ! کاش میشد اینطور با شکوه و پر اشتیاق مرد .

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۲
بانوی خیال

ببین عزیزم تنهایی بی جون نیس ، تنهایی غلیظه ، سیاهه ، داغه ! اگه حواستو جمع نکنی یهو میبینی که کوله ی پر بارش رو انداخته روی دوشش خندون خندون  پشت آیفون برات دست تکون میده و تو انگاری مجبوری که باز کنی درو براش . بعدش میاد خونه سر میخوره و میغلته و میره جا خوش میکنه توو تموم تار و پود زندگیت ، روی دستگیره ی در ، روی تموم گل هات ، روی پرده ها ، روی تک تک لباسات!  بعدش میشینه رو به روت برات غذا لقمه میگیره ، برات چای میریزه و قهقه میزنه ! ببین عزیزم اگه حواستو جمع نکنی یروزی میاد که دیگه مثل الان نمیتونی چشماتو ببندی و تصور کنی که اگه 100 میلیون برنده بشی باهاش چیکار میکنی ، دیگه بوی پیاز داغ مستت نمیکنه ، دیگه با رقص ظرف نمیشوری، دیگه گریه نمیکنی ! میفهمی ؟ این بدترین اتفاقه که دیگه گریه نکنی . ببین عزیزم هوای دلتو  بیشتر داشته باش خب ؟ بخندونش اون همیشه خش دار و ابری رو ، بذار جایی که میخواد باشه بذار پیش کسی که میخواد باشه ... نیاد روزی که بی دل شی جونم ... خدا نخواد ! آخ ...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۳
بانوی خیال

چند وقته همش با خودم تکرار میکنم:

قرار نیس رفتن حالتو خوب کنه

قرار نیس درست ترین راه آسون ترین راه باشه

قرار نیس ... 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۲
بانوی خیال


فکر نکردن به خاطره هامونو بلد میشیم ؟؟؟؟؟؟


#احسان خواجه امیری

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۰۶
بانوی خیال

احتمالا بیست سالگی نوبرونه ترین و هیجان انگیز ترین سنیه که هر آدمی توی زندگیش تجربه میکنه ، تا بیست سالگی خودتو بهتر میفهمی ، تجربه میکنی ، میجنگی ، زمین میخوری ، بچگی میکنی ، خطا میکنی و بالاخره میرسی به بیست سالگی . شاید هم مهم نیست چه سنی باشه ولی بالاخره وقتی شمع های یه عدد دورقمی داره روبه روت آب میشه تو دنیارو بهتر از همه ی سال های گذشتت بلد شدی ، خودتو بلد شدی ، از یه جایی به بعد میفهمی که بد نبودن به معنی خوب بودن نیست ، که بد نبودن فقط بد نبودنه ، که برای خوب بودن باید کارهای خیلی زیادی بکنی ، میفهمی که توی زندگی هیچی با ارزش تر از شریف بودن نیست ، میفهمی که کائنات بازتاب همون چیزی هستن که تو در مقابلشون بودی ، میفهمی که باید یه چیزی رو پیدا کنی واسه معلق نبودن ، میفهمی که قلبت له له میزنه واسه چیزی به اسم ایمان که تعریفش واسه هر آدمی فرق داره ، میفهمی ایمان اون چیزیه که تورو هل میده به سمت خوب بودن ، یاد میگیری که آدمارو دوست داشته باشی ، که باورشون کنی ، یاد میگیری برای اینکه زندگی بهت آرامش رو عطا کنه باید بخشنده و مهربون باشی ، باید بلد باشی ببخشی ، باید بلد باشی بگذری تا بدست بیاری ! میفهمی که عشق تنها موهبت روی زمینه که تمومی نداره ، میفهمی که باید از خودت توی این دنیا چیزی رو ثبت کنی که حال دنیا رو خوب کنه ، میفهمی که جهان به اندازه کافی جنگ و بی معرفتی و نامهربونی به خودش دیده پس با خنده هات باید به دنیا ارزش ادامه دادن بدی ، میفهمی که پای تموم خطاهات وایسی ، میفهمی که باید برای بخشیده شدن تلاش کنی ... 

دلم میخواد چشمامو ببندم و تموم ثانیه ها زندگیمو از نو مرور کنم ، من توی زندگیم احتمالا دل های زیادی رو شکوندم ، دروغ های زیادی گفتم ، بچگی کردم و هزار و هزارتا تجربه ی دیگه ... ولی حالا حالم خوبه ، یروزی ینفر بهم گفت همه ی آدما به جایی میرسن که به اسمشون به زادگاهشون به خانوادشون افتخار میکنن و دیگه بخاطرش دروغ نمیگن ... من بخاطر تموم آدم هایی که اومدن توی زندگیم خدارو شکر میکنم حتی اونایی که دیگه نیستن ، بخاطر تموم حرف های خوبی که زدن ، بخاطر تموم اثر انگشت هایی که روی صفحه زندگیم زدن ، ممنونم ، من بی نهایت عاشق دایره ی کوچیک زندگی الانمم و بخاطر تک تک آدمایی که توی این دایره دارن کنار من نفس میکشن هزار بار خداروشکر میکنم ...  عاشق زندگی کردنم ، و تنها آرزویی که توی دلمه اینه که جهان هیچوقت این عشق و شور رو ازم نگیره ، که اجازه بده این همه هیجان درون من باقی بمونه ... و دیگه اینکه میخوام بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره 


پ.ن: من یک متولد 1375/5/5در ساعت 5بعد از ظهر هستم! از اتاق فرمان اشاره میکنن خودتم که شبیه پنجی گردالو :| 


پ.ن:سلام سلام ...آی زندگی سلام ^__^

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۰
بانوی خیال