بی پرده...

بیا دعا کنیم آن اتفاق خوب بی افتد

بی پرده...

بیا دعا کنیم آن اتفاق خوب بی افتد

ازم پرسید دوستم داری ؟ 

طول کشید تا جوابشو بدم .. چند ماه طول کشید 

دنبال نشونه ها بودم . قبلش باید به خودم ثابت میشد ! 

هر روز چیزهای جدیدی کشف میکردم 

یروزی داشتیم باهم فیلم نگاه میکردیم 

" نیمه شب اتفاق افتاد" بود 

حامد بهداد داشت میخوند : ساغرم شکست ای ساقی .. رفته ام ز دست ای ساقی ...

ما هم زیر لب میخوندیم باهاش ، تحریر بلد نبودیم ، خندمون میگرفت وسطاش .. یه جاهایی فیلم آروم شد .. سرم روو شونه ش بود زل زده بودم به رگ دستاش ، اونم احتمالا مثل همیشه ی فیلم دیدنامون زیر چشمی داشت منو نگاه میکرد 

چشمامو بستم ، نمیدونم چی بود یه حجم عظیمی از سنگینی خورد وسط قفسه ی سینم ، دیدم آخ چقد دلتنگش بودم 

دیدم چقد خاطرشو میخوام 

نشونه ها داشتن حمله میکردن 

دیدم حاضرم سهمم از خوشبختی ِ جهان رو بدم بهش تا اون جای هر دومون خوشبخت باشه 

حاضرم وقتی آفتاب تیزه ، سایه ی درخت رو بدم به اون

اگه همه ی کفش های جهان یکروزی گم بشه حاضرم همیشه چند قدم جلوتر ازش راه برم تا سنگ ریزه هارو جمع کنم 

حاضرم تموم گوشت های خورشت رو بدم بهش :))) 

 اگه اینا دوست داشتن نبود پس چی بود ؟ 

داشت تیتراژ رو نشون میداد 

سرمو بلند کردم

گفت دوستت دارم 

گفتم منم دوستت دارم 

منم دوستت دارم 

دوستت دارم ....


پ.ن : ای حرص دهنده ی قهار ، ای خوابالو ، ای سیبیلو ، ای صاحبِ حسن :)) تولدت مبارک 


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱
بانوی خیال


چونان صاعقه اى بر من فرود آمدى

و دو نیمم کردى؛

نیمى که دوستت مى دارد،

و نیمى دیگر که رنج مى برد

به خاطر نیمه اى که دوستت دارد. 



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۳
بانوی خیال

دچار شده ام ...

آنقدر عجیب و سریع که قفسه ی سینه ام از هجوم این حس دارد ترک میخورد ! بلد نیستم با خودم چکار کنم !

لبریز ِ لبریزم ... و در اوج ِ قدرت احساس ترس میکنم ! 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۹
بانوی خیال

از سر بیکاری داشتم توو وبلاگ قبلیم گشت میزدم و مرورش میکردم که رسیدم به یک پست با یه مضمون کوتاه : 


ای مرد .... ای فریبِ مجسم 


هر چند فکر کردم یادم نیومد چرا اینو نوشتم ! چرا انقد غمگین و با دل پر اینو نوشتم ! 

چقد خوب  که چیزی به اسم فراموشی هست مگه نه ؟ چقد خوب  که یادم نیس چرا ! 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۱
بانوی خیال

تغییر چیز عجیبیه گاهی وقتا جوری میاد و دچارت میکنه که نمی فهمی چیزی که بهش تبدیل شدی دقیقا چیزیه که چند سال پیش ازش گریزون  بودی .. که حتی آدمی رو بخاطر اون خصوصیت قضاوت کردی ، باهاش مخالفت کردی ، بهش توهین کردی و نهایتا از دستش دادی ! 

مگه نه رفیق ؟ توهم الان مثل منی ! فقط چندسال دیر جنبیدی! دیر تن دادی به تغییر ... و این "زمان" لعنتی .. این دیر تن دادن تو ما رو به این حال و روز انداخت .

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۲
بانوی خیال

بنظر من دوست داشتن یجور حس  خودخواهانه س ، بیاید قبول کنیم که ما اساساً آدم هارو بخاطر حسی که از خودمون پیششون داریم ممکنه دوست داشته باشیم ، بذارید واضح تر بگم ، شده در طی مکالمه با یک نفر حس کنید چقدر زشت هستید؟ یا چقدر بد هستید ؟ چقدر نا موفق و بی اراده اید ؟ ممکنه الان این فکر به ذهنتون بیاد که خب حتماً اون آدم زیبا بوده که شما حس کردید زشت هستید ، یا حتماً اون آدم موفق بوده که شما احساس یک نا موفق رو داشتید ‌و الی آخر ... اما اشتباه نکنید ! من منظورم یکجور حس حسادت و معمولا زود گذر نیس ! حرفم حرفه اون احساس عمیق و بُرّنده س که تا اعماق وجودتون نفوذ میکنه و بعضاً اثر زیادی رو حال و هوامون داره ، وقتی این مدل احساس ها سراغ ما میان به معنی این نیستند که ما از فقدان چیزی که در فرد مقابل ما هست رنج میبریم بلکه بخاطر طرز رفتاری هست که اون آدم با ما و اطرافیانش داره . برای مثال تصور کنید آدمی رو همیشه قدردان  هستش و وقتی باهاتون روبه رو میشه مدام از کارهای کوچیکی که براش میکنید قدر دانی میکنه و مدام تکرار میکنه که از محبت شما متشکره و تاکید میکنه که شما خیلی مهربونید ! اون زمان تمام بدن شما سرشار میشه از یک حس خالص و ناب و باعث میشه از خودتون راضی باشید و حتی بیشتر و بیشتر تلاش کنید و یا کسی که مدام بهتون یاد آوری کنه شما زیبایید شما پر تلاش و صبورید ، اون وقت تمام کائنات دست به دست میدن تا شما با تمام توان به تعریف های اون شخص از خودتون نزدیک تر بشید‌.. بله من فکر میکنم ما آدم هارو بابت حسی که باعث میشن نسبت به خودمون داشته باشیم دوست داریم نه بخاطر ویژگی های شخصی خودشون .

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۹
بانوی خیال

 

خوشا به حال رگ هایی که به قلب تو میرسند 

خوشا به حال کلماتی که در ذهن تو زیست میکنند

خوشا به حال بادی که پیرهنت را تکان میدهد 

خوشا به حال گندمی که به دهان تو میرسد

خوشا به حال اکسیژنی که در ریه های تو جاریست 

خوشا به حال درختی که زیرَش سایه میگیری 

خوشا به حال مقصدی که مسافرش تویی 

خوشا به حال گونه ی راستت که مژه ات بر آن فرود می آید

خوشا به حال آرزویی که تو میخواهی اش 

خوشا به حال آبی که تو مینوشی اش 

خوشا به حال خدا که خالق توست 

خوشا به حال کوچه ای که خانه ی تو آن جاست

.

.

.

خوشا به حال من ... که حسودِ توام 


۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۰
بانوی خیال

نفس ، کز گرم گاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک ، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است ! پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟! 


#مهدی اخوان ثالث 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۵
بانوی خیال

اگر تمام حق ها و اختیار ها را از انسان بگیرند و تنها یک حق باقی بماند .


حق داریم گریه کنیم برای تمام چیز هایی که خواستیم و نشد 

به دست نیاوردم و عمری نشد که از خیر خاطرشان بگذریم ...


پ.ن: بگذر زمن ای آشنا / عارف 🎶

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۶
بانوی خیال
وقتی کسی را دوست دارید ، از خودتان چند سوال ساده بپرسید 

آیا من به این دوست داشتن آرامم؟
آیا این دوست داشتن باعث میشود بخواهم بهترین باشم ؟ 
آیا این علاقه صبور تر و با مدارا ترم کرده ؟
آیا شجاع تر و شاد تر شده ام ؟

اگر پاسخ شما "بله" است که خوشا به حال احوالتان ، الهی تمام نشود ، کم نشود ، خش دار و نا لطیف نشود این عشق ^__^

اما اگر "نه" ! راستش آنجاست که باید فکری به حال خودتان و آن دل بی جان بکنید ، عشق بی آرامش مثل خانه ی بی پنجره است ، مثل آب مرداب ، مثل آسمان بی ابر ! تمامش کنید آن زجر مستمر را ، میدانم درد دارد ، اما ... شما را به خدا تمامش کنید .
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۳
بانوی خیال